فعلا!
24 سپتامبر 2011
فردا دارم برمیگردم تهران، درسا این ترم سنگین تر میشه و باید بیشتر تلاش کنم. تصمیم گرفتم دوباره زبان بخونم، ممکنه تا چند سال نتونم برم کانادا اما بالاخره که میتونم برم!! پس باید تلاشم رو بکنم.
چهارشنبه تونستم ببینمش
حالم بهتر شد.
امیدوارم بتونم زودتر برگردم مشهد و این دوری طولانی نباشه…
دلم گرفته!
22 سپتامبر 2011
دلم خیلی گرفته، هر چی هم از این آهنگ های دیم بول دیم بولی گوش میدم!! فایده نداره، حالم بیشتر از اونی که فکر میکنم داغون تره…شنبه باز باید برگردم تهران، میترسم امروز نشه ببینمش و اگر امروز نبینمش جمعه و شنبه هم تعطیله و این یعنی بدون خداحافظی رفتن
فکر کردن به این موضوع حالم رو خرابتر از قبل میکنه.
به روایت شناسنامه ام دیروز تولدم بود، خیلی داشت غصه می خورد که تولدم پیشم نیست، اما بلاخره تونست برای نیم ساعت بیاد پیشم، برام یک گل رز سفید قشنگ گرفته بود
{اصل تولدم 10 مهر هست }
پ.ن. دعا کنید بتونم ببینمش.
* باور کن واسه توئه که بی تابم من
باور کن واسه چشماته بی خوابم من
باور کن که به داشتنت می بالم من
باور کن… باور کن….
;:
16 سپتامبر 2011
اعتراف می کنم، اعتراف میکنم که من، من نبودم! این هفته ای که گذشت من خودم نبودم! من اون من خودم نبودم و تو این رو تحمل نکردی، من می دانم اشتباه کردم، تو با من مثل قبل باش و من قول میدهم که جبران کنم. به من فرصت جبران این روزها رو بده، می دونم روزهایی که به من احتیاج داری من نیستم، زمان هایی که نیاز به شونه ای برای گریه کردن داری من نیستم! من خیلی وقت ها پیش تو نیستم و تو تحمل میکنی، تو چه قدر مهربانی…
پ.ن. چه قدر سخته که بری پیشش درحالی که بلیت برگشتت هم در جیبت باشه!
پاسِبون!!
30 اوت 2011
دیروز پلیس گرفتمون!! به پلیسه میگم چی بهت میرسه که میگی میخوام ببرمتون!! میگه دوست دارم شر به پا کنم! میگه دوست دارم وقتی این دختر خانم امشب میره خونه میگه سلام بابا جون! باباش یکی بزنه زیره گوشش!! این حرف رو زد خیلی داغ کردم خواستم جوابش رو بدم که دیدم کل کل الان فقط وضع بدتر می کنه. از دستش هر جور بود خلاص شدیم ولی حسابی حالمون گرفته شد…

